* ترجیح میدم نخونیش ! هر طور میل شماست !
امروز همش دارم به این فکـــر میکنم کـــ ه نوشته های من حرف ِ دلم نیست .
اما همه فکر کردن حرف ِ دلمه و من عاشق هستم و شکست خورده م و . . .
مهم نیست عاشقم یا نیستم !
مهم اینه از وقتی یونی تموم شده من فقط سعی کردم بنویسم و ی سبک خاص رو تجربه کنم !
خُب تجربه کردم که همه به ذهنشون خطور کرد کـــ ه خبــــریه . .
مشکل از من و نوشته های منه ٬ از اون روز کذائی ۷ تیر که به تمام ارزو که نمیتونم بگم . . . ولی به تمام رویاهائی که توی ذهنم پرورش داده بودم رسیدم ! و از خدا ممنونم !
روز لذت بخشی برام بود
این روزا دلگیرم . . . من نه نیاز به همسری دارم و نه نیاز به عشق !!
من همیشه تونستم زندگیمو به بهتـــرین شکل بسازم ! بـــ ه حدی کـــ ه اطرافیانم دوستم داشته باشند . . . توی دانشگاه من با گندم مَچ شدم و ی دوستی دو نفره ی فوق العاده ای رو تشکیل دادیم که خیلی ها حسرت وارد شدن و شکستن ِ دونفری بودن مارو دارن ! از خدا ممنونم به خاطر تمام لحظه ی شادی که این روزا دارم ! مسبب همش خودم هستم اینو خوب درک میکنم اما برای نفس کشیدنم ممنونم ! مهدی Smile to me ی حرف خیلی قشنگ بهم زد که ازون روز دیدم خیلی تغییر کرده ! منتظر نیست گناه کنی تا مجازاتت کنه ٬ به خاطر اشتباهاتت فصتای خوبتو نمی گیره . . . خنده رو دوست دارم . . . « خدا
من عاشق ِ این جمله ها هستم !هر کدومش به نوعی دیدم رو تغییر داد ! شاید برای خیلی ها دو تا جمله ی ساده و معمولی باشه اما برای من که دید دیگه ای داشتم و همش به اسمون نگاه میکنم که نکنه ازم بدش بیاد !
خیلی قشنگ بود ! حالا میخوام قشنگ تر زندگی کنم ! من عاشق نیستم !! من تنها تحت ِ تاثیر ادمای اطرافم ! و همه چیزائی که توی ذهنم منو درگیر میکنه هستم !
« من دختری هستم با بغض های بلند بالا ٬ که قامتی دارند تا قله ی هیمالیا و هر وقت حرفی از همان خدای اسمان ها به میان می اورم ! بغضم چندین برابر میشود ! من درگیر تمام ذهنیت های پوچ ِ خود هستم که مرا می ازارد ! و به جای گریه . . . تنها میخندم ! و همه ی ادمها می گویند غمی هم داری که میخندی !
همه غم دارند و من هم غمی دارم ! هر چند غم نمی دانم !!!
من همان دختر ِ خسته ی آسمان هستم که امروز دوستم یاد اورم می شود که روزی شعـــــارم | دل خوش ِ عشق ِ شما نیستم ای اهل ِ زمین ٬ به خدا معشوق ِ من بالائیست | چقدر می خندم وقتی روزی چ بودم و حالا پوچم از بودن ِ خود !
مردمت با من چه کردند ؟ روزی برای خود اندیشه ها داشتم و اکنون خم شده م ! روزی امدم نوشتم پیر شدم ! هیچ کس نفهمید . . . که من چرا پیر شدم ! همه خندیدند و رفتند !
من ازین که روزی دوستی نداشته باشم می ترسم !! ولی عاشق ِ تنهائی هستم که یک لحظه هم دوام نمی اورم !! من خسته ی خسته ی خسته ای هستم ! من همان دختری که با زانو در یک شب بارانی به زمین چسبیده است هستم ! من همانم که نقابی بر صورتم چسبانده م و همه را فریب می دهم ! »
حالا کسی به خستگی های من پی برد ؟ نه !! این یک درصد از تمام حرفا و بغضای من بود
دوست دارم هرچی کامنت دونی و ارسال نظر و . . . . ببندم ! ولی نمیشه !
ازین که کسی بیاد بگه بیخیال ! غم دنیا رو نخور بدم میاد ! ازینکه کسی نتونه یک قطره اشکم رو بفهمه بیزارم ! ازینکه هیچ کس نیست که قطره ی اشکم رو ببینه بیزارم ! اره میدونم خدا هست ! قطره ی اشکم رو میبینه ! و .. و .. و. . . چقدر دیگه افسردگی هارو بپوشونم !!
کاش ی روزی بیاد ک من بغضامو بدم دست باد !پرواز کنم و آسمانم را به آغوشم بکشم و هر دو بباریم !
* دلم برای پاکی اون روزا تنگ شده !! 


