طرح های توجیهی اقتصادی طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

یکی از پروژه هام با کلی تاخیر هنوز هم آماده نیست ! 

واقعا دارم دیوونه میشم . . . 

جالب اینجاس استاد ی موضوع دیگه داده بود خودم رفتم تغییرش دادم و  

گذاشتم تفاوت سیاست خارجی بوش و اوباما !! 

حالا هم وقتشو ندارم . . . و مجبورم امروز رو کلی تلاش کنم !  

تا از مطالب و کتابا بگردم ُ چیزی که میخوام رو پیدا کنم ! 

 

* عزاداری امسال بهم نچسبید ! شاید واسه این بود که من توی حال و هوای دیگه بودم ! 

نمیدونم اما تسلیت میگم به همه ! 

 

6 دی 1388 ساعت 4:01 PM

سام  

این روزا اونقدر مشغله دارم که حتی خودمم باورم نمیشه وارد دی ماه شدیم ! 

همین الآن تازه فهمیدم وارد دی ماه شدیم تازه دومین روزشیم !  

این روزا اونقدر اتفاقای عجیبی واسم افتاده که . . 

* عمل کردم و دو روز بیمارستان بستری بودم ! 

الآن بسی بهترم ! ولی اصلا توی جا نخوابیدم و لوس بازی در نیاوردم !  

* اسمم کربلا درومده !! 

اولش خیلی خوش حال شدم . . . اما بعدش فهمیدم نمیتونم برم ! 

به خاطر امتحاناتم !  و عمل ی که انجام دادم ! 

این مدت تقریبا هروز دانشگاه بودم . .  

جزوه هام توی دانشگاه معروف شده ! 

هر کی رو دیدی داره اخمو نگاهتون میکنه یعنی ازتون جزوه میخواد . . باور کن  

این روزا میبینم که چه آدم هائی بنده رو میشناسن ُ من بی خبرم !! 

فکر کن دوستای خودم کفشون بریده بود اومده بودن تعریفم ُ به خودم می کردن ُ پز می دادن  

بعد از مدتها پای کامی نشستم . . . اونم امروز رفتم مجوز امتحانمو گرفتم و 

جاسوس بازی دراوردم . . . شیطنت کردم کمی ! داشتم به شیطنتم می رسیدم که ضایع شدم ! 

الانم با دلی شکسته اینجا نشستم  

ماه محرم هم اومد . . . من که هنوز توی خوابم ! نمیدونم چمه . . . اما خیلی خستم ! 

خیلی خیلی خیلی ! 

اون دو روز توی بیمارستان واقعا سخت گذشت ُ هنوز خستگی اون روزا در نرفته ! 

امیدوارم امتحاناتم خوب بشه ! 

این هفته برم دیگه نمیرم ! ۲ ٬ ۳ ٬ ۴ شنبه برم دیگه نمیرم . . . اینا رو هم به خاطر نصی دارم می رم . . . وگرنه نمی رفتم ! 

این روزا توی یونی همه جنب ُ جوش جزوه بده جزوه بگیر دارن ! 

مغازه دارا هم معرکه ی کپی گرفتن ُ اون وسط مسطا سوبله حساب میکنن ُ کیف میکنن ! 

اوم ؟! دیگه چی باید بگم که نگفتم ؟! 

چیزی به ذهنم نمیرسه ! 

 

من ~>  

 

 

2 دی 1388 ساعت 8:14 PM

* روز دانشجو مبارک !!  

 

امروز دانشگاه چه خبر بود . . . 

خیلی مزه داد ٬ نصی قاطی کرد ! منم دنبالش میدوئیدم که نره اون وسط 

کلی فیلممونو گرفتن ! اون شال قرمز داشت منم شال سبز آبی سرم کرده بودم ! 

تابلو میزدیم دو تائی ! 

خلاصه فیلممونو دیدید و ما رو ندیدید حلال کنید ! ما برای ثبات پایه های نظام هر کاری کردیم . . . نشد ! 

کلی فحش داد ُ منم دنبالش . . آقاشون ی اخمی کرد ُ بچم دیگه سر جاش نشست  

خلاصه که قریب به ۲ ساعتی ما وایساده بودیم ُ این ور اون ور می پریدیم ! 

منم هی دلم میخواست برم جلو این نصی نمی زاشت ! 

بادکنک سبز هوا کردن ! شعار به به  

نمیزاشتن بچه ها برن بیرون که ما دیگه اومدیم داخل دانشکده . . . اما اونا موفق شدن برن بیرون ! 

کلی گوشی بچه ها رو گرفتن ! زد ُ خورد داشتیم ! هووووووووووووو کشیدیم ! 

اینا ! خیلی کارا کردیم که قرار نیست بگیم ! 

من که نه بچه های یونی ! من از دور نظاره می کردم ُ شیوا و نصی رو جمع می کردم  

بدک نبود . . . کلی اتفاقای زیبا برام افتاد که هنوز توی شکشم ! و نمیگم ! 

فهلا !  

 

16 آذر 1388 ساعت 10:18 PM

 

میدونم کیه که شماره منو گذاشته توی سی باکس ! 

چند بار تحدیدت کردم . . اما شعورش رو نداری دیگه ؟! 

دخترم انقدر بچه و بی شعور ؟!  

 

مامان و بابا از سفر اومدن و بنده چشمم خواب نداشت !! تقریبا بعضی روزا تا ۴ صبح بیدار بودم ُ مهمون داشتیم ُ اینا ! کلی واسم سوغاتی های شیک ُ خفن آوردن که اینجا باید کلی پولش ُ میدادم ! 

دانشگاهم که نگو . . . چه روزائی !! تقریبا نصی عروسی میگیره توی یونی  از شادی ! 

توی یونی هم ی اقاهه اومد جلو برای آشنائی ؟! منم خیلی قاطع حالشو گرفتم که دیگه نیاد . . چون خیلی داغون بود ُ من ازین تیریپ آقایون خوشم نمیاد ! 

درس که نمیخونم . . . این چند روزی هم که تعطیل بود . . جشن تولد دعوت بودم که ۱۱ شب برگشتم ! 

جشن عقد که دیشب دعوت بودم . . خیلی خوش گذشت . . . با خانواده بودیم ! 

شدیدا قر دادیم ُ کیف کردیم !  

بعدشم دیگه ؟! الانم که مریضم سرمای شدید خوردم ُ پنی سیلین زدم با این حال هنوز خوب نشدم که هیچ !
جای آمپولم درد میکنه ُ پام تقریبا فلجه ! نمیتونم راه برم ! 

واسه سنگ کلیه هم که دارو میخورم . . . گاهی وقتا آنچنان درد میکشم که ..................... 

انقدر آب خوردم که دیگه حالم از هر چی مایعاته بهم می خوره ! 

خلاصه این روزا خیلی خسته م ُ توان هیچی ندارم ! 

حتی به پروژه ای هم که دعوت شدم هنوز نتونستم رسیدگی کنم ُ 

مطالبی که جمع کردم رو ی دور نگاه کنم ! 

آخر ترم ُ من هنوز هیچ غلطی نکردم ! 

عیدتونم مبارک بسیار فراوان ! 

از محیا جونی هم به خاطر تولدم تشکر میکنم . . . و همه ی شما دوستای گلم که  

جویای حالم بودید ُ در کنارم ! و با کامنتای پر مهرتون تنهام نزاشتید ! 

اونقدر کامنتام زیاده که نمیدونم کی از خجالتشون در بیام !  

بر میگردم !! 

 

15 آذر 1388 ساعت 3:25 PM

بعد از صحبت کردن با محیا . . .  

نشستیم با مونا حرف زدن ! 

چای خوردیم ُ گرم صحبت های مهم زندگی بودیم که یهو برقا رفت ! 

تاریکه تاریکه . . . دو تائی جیغ زدیم ! 

خوب بود گوشی مونا نزدیکش بود ! هادی چراغ آورد واسمون . . . 

دیگه روشن شد ُ . . . آبجی اومده بود هی گیر میداد که بیاین پائین ! 

منم هی میگفتم نه که نه ! 

اصراراش زیاد شد ! دیدم داره اذیت میکنه . . . ! 

چراغ ُ خاموش کرد ُ . . 

با غر ُ لند رفتم پائین که اره نکنه فیوز ُ از قصد زدین که ما بیایم پائین ُ 

اصن از کجا معلوم که نقشه نباشه . . . پیش خودم نهیب می زدم که نکنه خبریه ! 

بعدش میگفتم نه بابا فیوز بالاس ! 

رفتیم ! شمع ها رو میدیدم !  فهمیدم . . . مونا رو فرستادم داخل . . . رفتیم ! 

وووووو بررقا اومد .. ! شمع . . . کیک . . . کادو . . . میوه . . . خوراکی  

میخوامممممممم 

دست می زدن . . . میوزیک بک گراند بود ! جیغ میزدن . . . فش  فشه ! 

درو دیوار . . . ووووو ُُ 

خدای من چه کردن ؟! 

مونا می گفت دعا کن . . . ۲۰ تا دعا میتونی بکنی ! 

دعا کردم . . . دعا کردم . . . آرزو کردم !!!!! 

بابائیم همون موقع زنگ زد ! 

بین بغض ُ خنده ! 

بین زمین ُ آسمون ! 

همه توی آرزو هام بودن . . . خودم . . . خودش . . . خودشون  

همشون بودن !  

باورم نمیشد ! رفتم پای تل توی اتاق ! 

بابائیم بود با همون خنده ی قشنگش که هلاکش بودم . . . 

خندید ! گفت که جات اونجا خالیه خیلی ! 

گفت که کلی به یادتم . . . ! گریه می کردم . . . هق هق ! 

بابائی تولدم ُ تبریک گفت ُ برام بهترین آرزو هارو تو ی جای خیلی قشنگ که همیشه آرزوشو داشت کرد ! 

ی جای به یاد موندنی !  

اومدم . . . کلی بوسی با مونا . . . آبجی ! 

شمعا رو فوت کردم ُ کلی عکسای باحال ُ خنده دار انداحتیم ۴ تائی ! 

جلوی همه از این یاد کردم که ۱۹ سالگی م . . . توی لحظه های قشنگ زندگیم . . . 

مونا حضور داشت ُ چقدر شیرین بود ! 

هر دو خندیدیم ! ُ سر خوش از آینده های دور ! 

چرا گریه کردم ؟! نمیدونم . . . اما ۱ سال دیگه هم گذشت ! 

۲۰ سالگی م خیلی غافلگیرانه شروع شد ! متفاوت تر از قبلی ها ! 

کلی خندیدیم ُ مونا رفت ُ‌ کلی از شوهر خواهرم تشکر کردم که چقدر کادو های زیبائی بهم هدیه دادن ! 

مامان ژونیم که کادومو از قبل گذاشته بود ُ رفته بود ! و شدیدا غافلگیر شدم ! 

بدتر از همه اینکه آبجی تونسته بود ۴ روززززز خودشو نگه داره و کادو رو لو نده !!!  

نمیدونم . . . شادم . . . غمگینم ! 

اما حسای جدیدی رو دارم تجربه میکنم که نشونه ی اینه که 

وارد دهه ی دوم زندگیم دارم میشم و شدم ! 

حرفای زیادی واسه گفتن دارم  . . . 

کسائی که باورم نمیشد بهم تبریک گفتن !  

 

* طلا جونیم هم کامنت داده بود که چرا گوشیت خاموشه باید بگم که خطم سوخته ! 

از ایرانسل استفاده میکنم تا برم سیم کارتم رو عوض کنم !  

 

* فردا روز جدیدیه ! 

از نو شروع میکنم ! 

۲۰ سالگیم یعنی شروع دوباره ی زندگی ! 

از ۲۰ ! 

 

* همیشه عاشق ماه آذر هستم ! 

نه به خاطر اینکه توی این ماه به دنیا اومدم ! نه 

حس خوبی بهم میده ! 

خیلی حس خوب ! 

تمام قشنگی دنیا توی این ماه ُ فصل نمایان میشه !  

 

*  ۶ / آذر / ۸۸ . . . . به یادم خواهد ماند !

  

* جای مامان ُ بابائی خالی ! 

 

روزتون نیلوفری ! 

 

6 آذر 1388 ساعت 01:30 AM

همش دارم به این فکـــــر میکنم که 

من این همه درد کشیدم . . . ُ همه گفتن چیزی نیست ؟! 

بی بهانه ناراحتم . . . شاید نبود مامان و بابا تشدیدش کرده ! 

مگه میشه سنگ کلیه داشته باشی ُ تقریبا دفع کنی ُ نفهمی ! 

و فقط درد بکشی ؟! البته هنوز دفع نشده ُ در مجاری به سر می بره ! 

کیست ؟! کم بود ؟! زیاد ترم شد ! فانکشنال اونم ازین نوع ! 

اوه ! خیلی خسته م احساس میکنم دلم میخواد خودمو واسه یکی لوس کنم ! 

اما تقریبا کسی نیست که خودمو لوس کنم  ولی خیلی دلم میخواد ها !! 

میگم کلا بدنم رو به دو قسمت تقسیم کنم سمت چپم رو بندازم دور هان ؟!  

قلب ُ کلیه ُ پا ُ دست ُ کتف !!! بگم ؟! 

چه خبره آخه . . . ولی چیزی که خیلی منو مشغول کرده اینه که شاید منو تو بیمارستان عوض کردن ها ؟! نه ؟! 

البته سنگ کلیه رو که ارثی از بابائیم گرفتم  با این حال زیاد حال خوشی ندارم !  

 

* محدثه رو بیرون دیدم ! واسه مامان اینا رفتم گل خریدم دادم گل فروشی تزئین کنه ! 

ولی شدیدا شیک شد ُ و مشعوفیم !  

 

* خستم !  

5 آذر 1388 ساعت 2:41 PM

 

سام  

این شبا تنهام ُ بغض رفیق خواب ُ خیالم شده ! 

انقدر بغض دارم که گلوم درد میکنه ُ صدام تغییر کرده ! 

خنده هام مصنوعی ُ . . . نمیدونم . . . چقدر بده آدم توی زندگی چیزی کم داشته باشه ! 

حتی هیچ کسی رو نداشته باشی که درکت کنه . . . نازت کنه ! 

بهت بگه حالا که مامی ددیت نیستن من هستم . . . غم ُ غصه واسه چی !؟ 

چقدر این روزا آبجی و شوهری ش مراعتم رو میکنن ! 

دیشب بلاخره به لطف دوستان چندین قطره اشک ریخته شد اما . . .  

درد گلوم بیشتر شده !  

هیچ وقت فکر نمی کردم اینجوری بشه ! 

این هفته هروزش یونی هستم  . . . ۵ شنبه هم میریم خواستگاری ! 

قراره فرهاد بیاد ُ با شیوا صحبت کنن ُ همو ببینن ! 

چقدر خوشحالم که شیوا انقدر حس راحتی داره و از من که کوچیکترم کمک میگیره !  

همین دیگه ! 

اوف  

 

2 آذر 1388 ساعت 11:14 PM

 

دلم میخواد از حسم بگم که چقدر پُرم از دلتنگی ! 

 

اما شاید گاهی وقتا نگفتن بهتر از گفتن هاست !
من عاشق ِ پدرم هستم ! 

خدایا پدر ُ مادرم رو واسم نگه دار ! 

 

* شیوا ژونی هم انگار قراره آره !! کیس مناسب معرفی کردیم که قراره ما هم بریم خواستگاری  نمردیم ُ ما هم رفتیم خواستگاری . . . والا ! 

ولی چه حالی میده ها توی خواستگاری دوست ژونیت باشی  

ساعت ۱۱ مامی اینا میرن ! 

از بد شانسی رگ ِ دستمم گرفته . . . اَه حالم خیلی گرفته س ! 

سعی می کنم خوب باشم ! 

30 آبان 1388 ساعت 00:12 AM

اوم . . . نمیدونم !
نه اینکه حرفی واسه گفتن نداشته باشم ها ؟! نه   

حوصله شو ندارم !

این دو روز از ی زندگی ِ پُر هیاهو ی ساسی اومدم بیرون . .  

به جاش ی زندگی ِ عاطفی بهم زدم جیگیل ! 

عینهو این فیلم هندی ها . . . تا قیافه مامان بابام ُ میبینم  

زرتی می زنم زیر ِ گریه . . .  

فک کن . . امشب شب بخیر به مامی ددیت بگی بیای بخوابی ! 

فردا شب کسی نباشه که حتی بخوای نگاش کنی !
البته به مونا گفتم جهیزیشو جم کنه بیاد پیشم ! 

ولی خوب ! مامی ددی که نمیشه ! 

۱۰ روز ُ شب !!!!! 

خدا که نمی گذره !

30 آبان 1388 ساعت 00:01 AM

 

لباس خریدم پوست پیازی ! 

رژ > پوست پیازی ! 

لاک > پوست پیازی ! 

کلا شدم دختری هلاک شده در پوست ِ پیاز ! 

 

 

* امتحان حقوق دارم . . می ترم ! هیس ~!

28 آبان 1388 ساعت 5:55 PM

 امام خمینی (ر-ه ) -:

 

من دولت تعیین میکنم ! 

من تو دهن این دولت می زنم ! 

 

هی . . . واقعا جای امام خالیست !  

 

* مطلب شاید با اندکی تحریف مقدماتی ! که شما به دل نگیرید ! 

* مطالبی خوندم که خیلی دلم پر شد ! اندکی خالیش کردم !  

 

27 آبان 1388 ساعت 10:55 PM
<<    5      6      7      8      9      10      11      12      13      14    >>