√
این روزا خسته م !
این روزا حس ُ حال نوشتن َم از بین رفته
این روزا اشکی پُشته چشامه . . .
بغضی توی گلومه !
این روزا با استرس می گذره !
با ناراحتی !
از چی ؟!
نمیدونم اما بغض دارم !
دلم می لرزه !
خودم از حال خودم خبر ندارم !
میدونم حال نوشتن ندارم
نوشته هام بوی مرگ میده ! 
انگار نیستم !
انگار نه انگار که منم وجود دارم !
به خودم نمی رسم !
فقط دارم نفس میکشم که بگم هستم !
و صدای نفس َ م میاد و من می باشم !
دلم نگرانه !
چرا ؟!
*
شب وصلست و طی شد نامه ی هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در ان ره نباشـــد کار بی اجر
7 اسفند 1388 ساعت 8:25 PM


