سام . .
دارم بارو بندیلم و میبندم که برم سفر . .
سفر عشق . . .
دارم میزنم به صحرا . . .
به کوه . . . دشت !
جائی که وقتی اراده ی رفتن میکنی . .
باید قید حتی جونتم بزنی !
شاید دیگه برگشتی وجود نداشته باشه !
شاید دیگه نباشی . .
چه قشنگه که اگه قراره بری ؟!
توی اون خاک بری و دیگه بر نگردی !
چه قشنگه اگه قراره آسمون رو به چشات نبینی . .
آسمون کربلا رو به چشات دیده باشی ُ همونجا چشاتو ببندی !
ی روزی بهم گفتن تو نیاز به این سفر نداری ؟!
دلم خیلی گرفت . . مگه میشه آدمی نیاز به تاریخ نداشته باشه !
به خدا . . دیدن ظلم و ستم قشنگ نیس اما شاید درس گرفتنش قشنگ باشه
که اگه ی روزی روی زمین زیر ِ همین آسمون ظلمی در حق فرزند آدم شد !!
تو ظلم نکن ! تو خوب باش ُ خوبی رو رواج بده !
از الآن تصمیم نمیگیرم که برگشتم آدم نمیشم یا میشم !
اما سعی میکنم ~>
خوب ببینم ! تمام لحظه های بی کسی ادمای گذشته رو
خوب بشنوم تمام زجه ها و گریه ها رو
سعی میکنم بفهمم عاشورا چی بود ُ چی شد ؟!
کربلا کجا بود ُ چی شد ؟!
خدا کجاست ُ نیست !
سعی میکنم ببینم بشنوم . . . و شایدم بنویسم !
دلم میخواد سبک بشم !
دلم میخواد پرواز کنم ! آروم بشم !
این روزا خبرای خوشی از عراق به گوش نمیرسه !
هر کی میشنوه میگه نرو . .
اما دست ِ خودم نیست !
زمان ِ ترس هم نیست !
روحم رفته !! دارم میرم بیارمش !
احتمال زیاد اربعین هم اونجا هستم !
اومدم برای خداحافظی ! خوبی بدی ؟!!! حلالم کنید !
دعاگوی همگی شما ~> بانو تمشکی


