|
¸¸.•*´ روز های یک دانشجو ¸¸.•*´
|
|||||
|
سام . .
دارم بارو بندیلم و میبندم که برم سفر . . سفر عشق . . . دارم میزنم به صحرا . . . به کوه . . . دشت ! باید قید حتی جونتم بزنی ! شاید دیگه برگشتی وجود نداشته باشه ! شاید دیگه نباشی . . چه قشنگه که اگه قراره بری ؟! چه قشنگه اگه قراره آسمون رو به چشات نبینی . . آسمون کربلا رو به چشات دیده باشی ُ همونجا چشاتو ببندی ! ی روزی بهم گفتن تو نیاز به این سفر نداری ؟! دلم خیلی گرفت . . مگه میشه آدمی نیاز به تاریخ نداشته باشه ! به خدا . . دیدن ظلم و ستم قشنگ نیس اما شاید درس گرفتنش قشنگ باشه که اگه ی روزی روی زمین زیر ِ همین آسمون ظلمی در حق فرزند آدم شد !! تو ظلم نکن ! تو خوب باش ُ خوبی رو رواج بده ! از الآن تصمیم نمیگیرم که برگشتم آدم نمیشم یا میشم ! اما سعی میکنم ~>
خوب ببینم ! تمام لحظه های بی کسی ادمای گذشته رو خوب بشنوم تمام زجه ها و گریه ها رو سعی میکنم بفهمم عاشورا چی بود ُ چی شد ؟! کربلا کجا بود ُ چی شد ؟! خدا کجاست ُ نیست ! سعی میکنم ببینم بشنوم . . . و شایدم بنویسم ! دلم میخواد سبک بشم ! دلم میخواد پرواز کنم ! آروم بشم ! این روزا خبرای خوشی از عراق به گوش نمیرسه ! هر کی میشنوه میگه نرو . . اما دست ِ خودم نیست ! زمان ِ ترس هم نیست ! روحم رفته !! دارم میرم بیارمش ! احتمال زیاد اربعین هم اونجا هستم !
اومدم برای خداحافظی ! خوبی بدی ؟!!! حلالم کنید !
دعاگوی همگی شما ~> بانو تمشکی
|
|||||