|
¸¸.•*´ روز های یک دانشجو ¸¸.•*´
|
|||||
|
این روزا ی حس خاصی دارم ! انگار ما خودم نیستم ! دنیا رو ی جور دیگه میبینم ! نمیدونم واقعا فراموش کردم که چی هستم ! کجای این دنیام ! به چی فکر میکنم ؟! به چی نگاه میکنم ؟! زندگی توی ی چیز خلاصه شده . . دانشگاه ! ولی این اصلا خوب نیست ! شاید این مدت اونقدر مشکلات و مشغله روی سرم هوار بود که به این روز افتادم ! شاید دردائی که عذابم میدن ُ من نباید لب باز کنم ! به چی فکر میکنم ؟ به کجا ؟ آنتن هام کجا می چرخه ؟! زندگیم ؟! کجام واقعا ؟ خدای من ! دارم چی کار میکنم !؟ امروز یاد فِر مژه های ی بنده خدا بودم . . . چشاش که چقدر هوائی شدم ! ای جان ! محیا اومد خونمون ! مونا هم بود . . . کلی حرف زدیم ! اون چیزائی رو که ی زمانی فکر میکردم اتفاق بیوفته رو گفت که اتفاق افتاده ! کمی ناراحت شدم . . . اما به هر حال تجربه س ! ما آدما هیچ کدوممون کامل نیستیم ! معصوم هم نیستیم ! خدا کمکون میکنه ! میدونم !
*دیگه دارم دری وری میگم ! باید ی اتفاقاتی بیوفته واسه درونم ! باید ی کاری انجام بدم ! |
|||||