این روزا ی حس خاصی دارم !
انگار ما خودم نیستم !
دنیا رو ی جور دیگه میبینم !
نمیدونم واقعا فراموش کردم که چی هستم !
کجای این دنیام !
به چی فکر میکنم ؟!
به چی نگاه میکنم ؟!
زندگی توی ی چیز خلاصه شده . .
دانشگاه !
ولی این اصلا خوب نیست !
شاید این مدت اونقدر مشکلات و مشغله روی سرم هوار بود که به این روز افتادم !
شاید دردائی که عذابم میدن ُ من نباید لب باز کنم !
به چی فکر میکنم ؟
به کجا ؟
آنتن هام کجا می چرخه ؟!
زندگیم ؟!
کجام واقعا ؟
خدای من ! دارم چی کار میکنم !؟
امروز یاد فِر مژه های ی بنده خدا بودم . . .
چشاش که چقدر هوائی شدم !
ای جان !
محیا اومد خونمون ! مونا هم بود . . . کلی حرف زدیم !
اون چیزائی رو که ی زمانی فکر میکردم اتفاق بیوفته رو گفت که اتفاق افتاده !
کمی ناراحت شدم . . .
اما به هر حال تجربه س !
ما آدما هیچ کدوممون کامل نیستیم !
معصوم هم نیستیم !
خدا کمکون میکنه ! میدونم !
*دیگه دارم دری وری میگم !
باید ی اتفاقاتی بیوفته واسه درونم !
باید ی کاری انجام بدم !


