میکوبد بر زمین
صدای ناسازگاریش در آسمان موج میزدند !
دلم را نا خود آگاه می لرزاند !
من دوستش دارم
من دیوانه اش هستم . .
او می داند ُ اینگونه ناسازگاری میکند !
آخر هم نفهمیدم دردَش چیست ؟!
چه میخواهد !
با زبان ِ بی زبانی . . خود را به زمینُ آسمان می کوبد
دلم را به درد آورده َست
نمی توانم ٬ نه نمی توانم !
او هم مرا دوست دارد می دانم . .
بر من می بارد !!!!
می فهمی یعنی چه ؟!
اما این بار حرفش را نمی فهمم !
شاید او راست می گوید . .
من در خود غرق شده َم
شاید من سنگ شده َ م
دیگر با او نمی گریم . .
دیگر همانند َ ش خودم را به زمین ُ آسمان نمی کوبم !
می کوبد بر بام ِ اتاقم . .
دور می شوم از خود !
گوش فرا می دهم به صدای َش
درد دارد !
اوه خدایا . . پائیز َ ست !
حق دارد !
وای بر من . . سالی دگر کهنه می شود ُ من ؟! . . . . .
11 آبان 1388 ساعت 11:10 PM


