پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
طرح های توجیهی اقتصادی
مشاغل تولیدی پردرآمد
در تابستان شروع کنید !
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

تندتند میگم و میرم که بخوابم ... 

 

راس ساعت ۱۲ می باشد ... امروز رفتم دانشگاه و من و نصی و زهرا بودیم ... کسل بودم کلی .. 

 

زهرا هی می گفت چته .. مثه همیشه نیسی و اذیتم میکردن ...  

 

با هم رفتیم غذا بخوریم .. خانوم پپرونی سفارش داد ... با اینکه میدونستم تنده .. اکی دادم  اما مردم دیگه .. کم خوردم ... جدیدا به تندی شدید حساس شدم .. خودم خبر ندارم  بعدشم رفتیم سر کلاس ... استاد دیر اومد ... نزدیک بود دعوا بشه .. اما نصی خیلی خوشکل حال جلالی راد رو گرفت !!! عاشقشم  نصی گفتم  بعد استاد اومد و همه داد داد ... منم بلند بلند هی میگفتم استاد ۱۵ مین دیگه تمومه ... بریم دیگه  یهو گفت ... ی صدای نازک بود کیه  منم اون زیر کر کر میخندیدم ... کلی باحال بود ... ۴ تعطیل شدم ... ۶ راه افتادم ... مقصر من نبودم ... تا خود تهران ... نصی هی غر زد  ایلین نیومده بود .. مسیج زدم گفت حالش خوش نیست فردا زود بیا دلم گرفته .. منم ۸ یونی می باشم ... آیلین جان حالش خوف نی خوب !! 

 

بر گشتنی فیلم محیا و سایه ها رو خریدم ... جالب بودن ... اما راز ها خیلی بهتر بود ... اخه سایه ها و رازها ... تو مایه های ترس و این حرفاس .. روح و جن و پری و اینا ... منم خودم ی پا روح و پری  مثلا ترسیدیم ... وقتی میخواستم بیام خونه ... شیرینی خریدم ... پفک و چیپس خریدم ... پاستیل یادم برفت  دیگه ... گل هم میخواست بخرم .. اما دلم نیومد ..  بعدشم دیگه . ؟؟؟ تا ۱۱ شب فیلم دیدیم ... تیر کمون مش قربون به ما هم خورد و اینا ..  

 

کلی چرت و پرت میخواستم بگم ها ... یادم رفت ... باید حتما بخوابم ... ۵ باید بلند شم صبحانه واس بابائیم درس کنم و بریم ددر  

 

جیگرتو .. شب خوش !

31 فروردین 1388 ساعت 00:08 AM

+ الان کلی احساس میکنم که چقدررر موهامو دوسی دارم ... 

 

اصن نمیدونی که ! دارم الانی عشخ می کنم !  

  

+ توی این دنیای مجازی به هیچ چیز و هیچ کس نباید اعتماد کرد !  

 

فرزانه گلم ... خیلی غمینم !!  عچقمی ! 

 

+ هی دارم سعی میکنم درس بخونم .. اما فضا ی جورائی داغونه .. نمیزاره خوووو !  

 

مقصر من نیستم ... فضاس ! 

 

+ ی خورده دچار کمبود محبت شدم .. خفن ! 

 

+ سر صبحانه مامی تصمیم گرفته بره پلور غورباقه بیاره !! حال کردی چه شکلی نوشتم  

 

+ من نمیدونم جریان چیه ... کدوم سیستم بهتره ... بلوگفا که خیلییییییی داغونه ... الان ی جورائی پرشین رفته بالا ...  

 

من اونجا ی زمانی بلاگ داشتم ... ی زمانی !!  

 

+ بسه دیگه .. کار دارم ..

28 فروردین 1388 ساعت 1:59 PM

 

ساقه ی نیلوفری رویید در مرداب زهر ! 

ای همه گل های عطر آگین ِ رنگین

 

                            این جسارت را ببخشائید بر او ، 

                            این جسارت را ببخشائید

 

جرم نابخشودنی این است : 

                   - « ننشستی چرا بر جای خویش ؟ » 

 

جای من بالای این دار است با این تاج ِ خار ! 

در گذرگاه ِ شما ، 

 

                            این تاج ، تاج ِ افتخار

 

جای من ، تا ساعتی دیگر ، ازین دنیا جداست ، 

جای من دور از تباهی های دنیای شماست ؛ 

 

ای همه رقصان

                            درون قصر ِ باور های خویش ! 

 

 

 

27 فروردین 1388 ساعت 5:06 PM

 

پول تلفنم شده ۹۵۰۰۰ تومن  ... اصن اعصاب ندارم ... 

 

این خیلی نامردی ه !! که تا ۳۰ اسفند میان دوره زدم .. اومد ۳۷۰۰۰ تومن ... با ابونمان میشد .. ۴۱ الی ۴۲ اینا ...  

 

اما حالا دو برابر شده ... یعنی چی ؟ 

 

دزدای لعنتی ... کارد میزنن خونم در نمیاد ... 

 

کتابامو هم ندارن ... هر چی بانک کتاب زنگ می زنم ...  گور باباشون .. میگن نداریم ..  

 

خلاصه اینکه بغضی عظیم در گلوم داره پیچ میخوره ... و دهنم وا نمیشه ..  

 

مال ددی هم زیاد اومده ... اما ۱۲ هزار تومن همشششششششششش !! 

 

زیادیش اینه که ۷۰۰۰ میومد ... حالا ۱۲۰۰۰ اومده  

 

ناراحتم خیلی ! 

 

22 فروردین 1388 ساعت 12:14 PM

مانیا داره اساساشو میاره پائین .. 

 

عینهو کوزت دارم کار میکنم  

 

میام جواب کامنتا رو میدم !  

 

21 فروردین 1388 ساعت 1:59 PM

سام !
 

نمیدونم ... ی روز اوج گریه هستی و ی روز اوج خنده ! 

 

امیدم این ست که زاری ها به پایان و شادی ها فراوان یابد !  

 

دیروز .. از دانشگاه که میومدم ... مونا زنگ که من تنهام میای پیشم ؟  منم نزدیک بودم .. رفتم خونشون .. گفتم میرم خودمو نشون میدم میام ... نزدیک ۳ ساعت با هم حرفیدیم ! خیلی خوب بود .. ندا زنگ زد ... واسه قرار فردا .. گفتم کنسل کنیم ؟  گفت نه و ...... گفت دیشب شیرینی خورونش بوده  *من -: دوروغ میگی !!!  نه تازه امروزم رفتیم واسه ازمایش - دوروغ میگی !!؟؟؟؟؟؟  میگم نه .. قرار بود فردا بریم عقد که گفتم نه ... پس فردا - دوروغ میگی ؟؟؟؟ من باورم نمیشه بگو جون نوشی ؟  به جون تو راس میگم .. فردا حلقه نشونم و نشونت میدم مونا گفت خاک تو سرمون ترشیدیم  *من ... دست راستت رو لطفا هدیه کن بر سرما !!  کلی خندیدیم ... اصلا باورم نمیشد ... توی دبیرستان که بودیم ... همیشه تو جمع ۶ نفر .. من میگفتم زودتر از همتون من مزدوج میشم !! اما ... اول آزاده ... حالام ندا  باورم نمیشه ... !! ساعت ۸ بود .. اومدم خونه ... خیلی ناراحت بودم ... پسر عموش بود .. به کسی که می خواست نشد برسه ... عطا !! حالا ... ! ناراحت بودم .. با مانی دعوام شد !! نمیدونم اصن احمام تو هم بود ... ک ی ا همش می پرسید چته و من ... نمی فهمیدم  چمه ! فردا شد رفتم یونی ... یعنی امروز ! نصی گیر داده بود واسه چی می خوای بری ... ایلین غصه دار شده بود  دو دل بودم .. اما همش میگفتم اخرین روز مجردیش باید برم ... اخرین روز مجردیشم .. با خودم بود .. همه چیش با من بود !!!!!!!!  دوسش داشتم ... خیلی !! منو ندا توی مدرسه همش اویزون هم بودیم ... همه مارو می شناختن !! همیشه آویزون من بود ... با همه بچه های کلامون رفیق تر از خودم بود !! خیلی شاد بودیم !! حالا داره مزدوج میشه و میره خونه شوشو !! کلاس که تموم شد .. تا ۱۰ یونی بودم ... بهاره رو دیدم و با شیوا از یونی زدیم بیرون .. اون رفت و منم ... اومدم تهران .. ۱۱.۳۰ رسیدم ... ۱۰ مین تاخیر داشت ... دیدمش ... تپلی شده بود  بغلیش کردم و کلی ذوق کردیم همو دیدیم !! نمیفهمیدم .. امروز چه روزیه !! رفتیم ناهار اسنک خوردیم !! بعدشم .. رفتیم پاساژ گلدیس و خواستم براش چیزی بخرم نشد .. بعدم ۲ تا جاسوئیچی میخواستیم بخریم ی شکل .. که اینا رو خریدیم .. نی نی ه منم ... این شادو شنگوله ندا ... اون شوشو کرده ... نیشش بازه و خوشحاله  منم شوشو ندارم و هنوز نی نی م !! اسم واسشون گذاشتم ... دور از شان بگم اینجا ... کلی تو پاساژ خندیدیم ... سر اسماشون ... توصیفات !  خیلی دوسی دارمش ... خشنگه نه

 

 

 

3r1lmgmcjkgovjkc5.jpg 

 

 

 قرار بود بریم سینما ... یهو .. چشم به تابلوی پونک خورد ... گفت دانشگاه ک ی ا اینا پونک ... گفتم بریم پیشش ؟ گفت بریم .. زنگ زدم بهش ... رفتیم .. بعد کلی پیداش کردیم ... دانشگاه علوم تحقیقات !! فوق العاده بود ... باورم نمیشد !! که اونجا باشم ... رفتیم بالا .. ندا میگفت چی میخونه گفتم متالوژی .. گفت یعنی چی کاره میشه ... بلند بلند .. توی اتوبوس ... اخرش مواد فروش میشه .. میره تو این پارکا و مواد می فروشن  رفتیم بالا ... پاتوقشو دیدم !! جای باحالی بود .. اما هیچ جا هوای کرج نمیشه .. ! ولی همه ی شهر ازونجا معلوم بود ... عالییییییی بود .. واقعا لذت بردم .. ی چائی بهمون نداد اخرشم .. خیلی می چسبید !!   

 

 

jlsfp2jhsit89xoibs18.jpg 

 

srs3jlhqixielsour1sl.jpg

 

 

uw1ujo9iqb1k7plq6k8x.jpg

 

 

ندا میخواست بره .. دلم نمیخواست !! اما گفت من باز میام و تورو میبینم .. اما دیگه عطا رو نمیتونم ببینم ! ببخش ! دیدم راس میگه .. بوسی کردیم و رفت !! 

 

ما موندیم ... رفتیم ظفر .. خونشونو دیدم ... نزدیک خونشون ... ی ساختمون داشته می ساخته ... خونه ی پشتی .. کاملا خراب شده بود و در شهر داشت فیلم می گرفت ..

 

رفتیم داخل حیاط خونشون ... گلاشون خیلی ناز بودن .. دوسی داشتمشون !!  عکس انداحتم بزارم اینجا یادگاری !!   

 

3ljzl24x3plbd6v5nstc.jpg

  

sv1hajqyff3v94crtetv.jpg

 

بعدشم رفتیم پارک ملت ... ی بارون خوشکلی گرفت .. که نگو .. کلی قدم زدیم و یاد خاطرات و اینا ..  رفتیم تو پارک نشستیم و ... بارون شدید شد .. خوراکی خوردیم و رفتیم برج سایه رو گشتیم .. و خوراکی خریدیم و بارون می کوبید توی سرمون .... و ما هم کلی ذوق کردیم ... از اونجائی که ماشین خیلی دور بود .. موش ابکشیده شدیم .... و اخرش یعنی دو قدم مونده به ماشین دویدیم تا به ماشین رسیدیم  کلی خوراکی خوردیم و گریه کردیم و اهنگ گوشیدیم و اینا ...

 

تا ساعت ۷.۳۰ باهم بودیم و منو رسوند و اومدم خونه ... ! 

 

مانی هم داره اساس میاره .. خونمون بمونه .. طبقه اول ! ذوقی کردیم و شام خوردیم و الانم دارم می نفیسم ! دیگه ؟ همین ! فهلا !

20 فروردین 1388 ساعت 01:36 AM

 

امروز بارون تمام وجودم رو خیس کرد !!
 

واقعا لذت بخش بود .. طراوت و شور و شوق آسمان !!  

 

19 فروردین 1388 ساعت 10:46 PM
18 فروردین 1388 ساعت 9:56 PM

 

 

 

18 فروردین 1388 ساعت 01:32 AM

 

توی دانشگاه بیخودی همش میخندیدم .. آیلین رفت خونه ... شیوا هنوز نیومده بود .. یاسی هم رفت سر کلاسش  کلاسمون زود تموم شد .. با زهرا اومدیم بیرون ... شیوا رو دیدم .. پریدم بغلش و جیغ جیغ ! دلم واسش خیلی تنگ شده بود ...  رفتیم دوری زدیم و شیوا و یاسی رو رسوندیم سر کلاساشون و با زهرا رفتیم سلف چائی بخوریم که نوشیدنی خوردیم ... خندیدیم و خندیدیم ! بی بهانه ! ... توی راه بودم ... بهش مسیج زدم .. بهم گفت خسته نباشی و ......... ! توی مترو ... ی عالمه ادم ... تنها بودم ... سوار اتوبوس به سمت خونه شدم .. ی خانوم اومد .. پاشدم بشینه ... مسیج اومد .. خودش بود ... ازم پتهان کردی ... چرا ؟ اخه برای چی ؟ همه باید نوشته هاتو بخونن ... من چی ؟ همینطوری هم فراموشم کن  ... اون شب قول دادم گریه نکنم مسیج بعدی .. ! خداحافظ برای همیشه ... دیگه حرفی نمونده !  بازم هیچی نگفتم ... گریه هم نکردم ... بارون میومد ... ب میدون رسیدم ... پیاده شدم ... دیگه نتونستم تحمل کنم ... بعد اون ۴ ... ۵ تا مسیج ... دیوونه شده بودم ... بغض داشت خفم میکرد ... دلم میخواست همون وسط خیابون ماشین بزنه بهم ... متلاشی بشم ! ... خسته شدم ..  تند و تند راه میرفتم ... زیر بارون ... گریه میکردم ... چه جور ! بلند بلند حرف میزدم با خودم ... ملت فک کردن دیوونم ... !  زیر آسمون خدا ... زار میزدم ... ! واسه هیچی خداحافظ ؟؟؟؟؟ مگه میشه ؟ حرفاش دروغ بود ؟ چی شد یهو ... اصن من کیم ؟ چه خبره ... !! سرعتم خیلی زیاد بود ... راه نیم ساعته ... ی ربع طول کشید ! .. رفتم  سر کوچه رسیدم ... اشکامو پاک کردم .. راه رفتنم حالت دویدن داشت ... قلبم .. کمی درد می کرد ! نفس راحت نمی کشیدم  نمیدونم .. چشام شب قبلش ورم کرده بود ... بهتر شده بود ... رسیدم به در خونه ... ی لبخند مزحک ... سلام بابائی .. خسته نباشی ... - توهم خسته نباشی بابا .. راحت اومدی ؟ اره .. خوب بود .. می رم بالا .. مامان تازه از خواب بیدار شده .. سلام .. چطوری ؟ چه خبر ؟ - خوبم .. خسته نباشی ... می رم بالا ... اتاقم .. اتاق ابی .... هنوز درو باز نکرده .. کیفو پرت می کنم .. روی هوا راه میرم انگار ... زاررررررررر میزنم .. هیچی حالیم نی !  چرا اخه ... واسه چی ؟ زنگ زدم ... جواب داد ... داد میزد ... گریه میکرد ... چرا دروغ .. چرا پنهان کاری .. !! و من که همیشه زبونم ۶۶ متر !! حالا لال بودم ... توان گفتم اینوهم نداشتم که بگم کی دروغ گفتم ... پنهان بود .. اما دروغ نبود  دعوا شد ... نمیخواستم بهش توهین کنم ... قطع میکردم ... زجه میزدم ... روانم داغون بود .. ! زنگ میزد ... زنگ میزدم ... دعوا .. میگفت دیگه نمیخوامت ... و من ... هیچی ازم نمونده بود ... زنگ زدم مونا .... فکر کرده بود چیزی شده ... اومد ... کلی باهم گریه کردیم ... گفت حرفتو بزن ...  پشیمون نشی ... زنگ زدم ... حرفامو زدم ... همه چی بود ... !! هی ... گریه میکردم ... زیر چشم .. اندازه ی فندق ورم کرده بود ... چشام بیریخت ترین چشای دنیا بود ... همون چشائی که اون عاشقش بود صدای نوشی در نمیومد ... بهش گفت ... گفت که میدونه که دلتنگش میشی ... میدونه که نمیتونی اروم بگیری بدون اون ... ولی حرف خودشو میزد ... یهو برگ برگشت ... و همه چی عوض شد ... و .............................................. 

 

با چشای خیس ... شب و صبح کرد ... بلند شد .. چشاش باز نمیشد ... رفت دانشگاه ... تب کرده بود ... چشاش می سوخت ... استادش میخواست بپرسه ازش ... پرسیدو تونست ی جوابائی بده ... ! کلاس بعدی ... شیوا و یاسی و آیلین بودن ... میخندیدم ... که دوستام ناراحت نشن ..  کلی جوجه اردک و ضایع کردم .. گفت کلاس بعدیشو بیایم ... گفتم نوچ ... مگه نشنیدی ؟ برید پیش مامان جوناتون .. هی جزوه از آیلین میگرفت .. محمد امینم هی حرص میخورد .. آیلین میگفت .. فهمیده بود ..  نمیتونست کاری کنه .. بیچاره ایلین ... ایلین گفت دیگه نمیخواین ... گفت نه ممنون ... گفتم مطمئنی دیگه نمیخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! دسپاچه شد .. گفت نه اخه ..... ! اومدیم بیرون .. رفتیم ناهار ... شیوا و یاسی رفتن وو من و ایلین موندیم ... حرف زدیم .. از همه جا ... تا به کیان و کیا رسید ... بهش گفتم ... یکی تو زندگی آیلین هست که کیان اسمش ... و تو زندگی من ... کیا .. ! وقتی تعریف میکردم .. میگفت منو تو چقدررررررررر شبیهیم ... اینو قبلا هم به نتیجه رسیده بودیم  ۵ شد ... را افتادم بیام خونه ... تنها بودم ... تنهای تنها ... مسیج میداد ... میگفت که اشتباه کرده ... میخواد جبران کنه ... اما قلبم ... دلم ... ! 

 

من چمه ؟ چی میخوام ؟ 

 

 

عکسای بارون خفنی که توی مترو زد ... نزدیک بود باد ببره انقد شدید بود .. دوسی داشتم ! 

  

 

5yh47v6mkniodfalzfx.jpg 

 

1s8qfol4pamuy5xzl2b.jpg 

 

18 فروردین 1388 ساعت 00:38 AM

 

از وقتی بارون تو زندگی خودم دیدم هیچی مثل بارون آرومم نکرد 
 

حالا چند سالی میشه عاشق باران شدم
 

بارون و باران همه زندگی من هستن  

 

نویسنده ... همیشه ....

17 فروردین 1388 ساعت 11:43 PM
   1      2      3    >>