پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات اقتصادی مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

* قلبم در حالت انفجار  

 

** امروز کلاس تشکیل نمیشد .. استراحت مطلق .. 

 

*** فردا منزل خواهری مانیا هستیم ... فرناز بانو میان یونی ما و بعد هم دودر !!!  

 

29 بهمن 1387 ساعت 11:18 PM

 

ای کاش می دانستم ، 

بعد از مرگم، 

اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود.  

و آخرین سیاهپوش که مرا   

به فراموشی میسپارد ،  

چه کسی خواهد بود  

 

 

پیوست -: ارش عزیز ممنون از این متن کوچک زیبا !!

29 بهمن 1387 ساعت 10:53 PM

 

 

خاک میخواند مرا هر دم به خویش  

     می رسند از ره که در خاکم نهند .. 

          آه شــاید عاشقانــــم نیمه شب  

               گُل بروی گـــور نمناکــــم نهنــد 

 

بعد من ناگه به یک سو می روند  

     پرده های تیــــره ی دنیـــــای من  

          چشم های ناشناسی می خزند 

               روی کاغـــــذ ها و دفتــــر های من  

 

در اتاق کوچک م پا می نهند  

     بعد من با یـــاد من بیگانـــه ای 

          در بر آئینـــــه می مـــاند به جای   

               تار موئی نقش دستی ٬ شانه ای 

 

می رهم از خویش و می مانم زخویش  

     هر چه بر جا مـاند ویـران می شود 

          روح من چـون بـادبان قـــایقی 

               در افقها دور وپنهان می شود !!  

  

 

 

پیوست -: چقدر امشب "قلبم" تاریک و تار است ! 

              انگار "حرفها" برای گفتن دارد !! 

              "ادمها نمی فهمن" .. با حرف زدنشون ! 

              چقدر "بد" میتونن قلب دیگران رو به درد بیارن ! 

              و من چقدر "درد" دارم ! 

 

پیوست پریم -: 

 

                    دلم "نغمه" میخواد !!‌ زیاد !

28 بهمن 1387 ساعت 6:48 PM

 

 

 

 

من زیبای وحشی نیستم !!  

 

                               تیمور ِ لَنگ !!!!!  

 

28 بهمن 1387 ساعت 6:43 PM

 

 ترم جدید رو دوست ندارم ..  

 

۲ کلاس فعلا با راد دارم ..  

 

                               ای کاش چشام نمیدید !!! 

28 بهمن 1387 ساعت 6:39 PM

 

رسیدیم به اخر سال .. یعنی 1 سال دیگه هم اومد و رفت .. 

 

امسال پر از غم و شادی بود ..    

 

پارسال تو چه وضعی بودم و امسال ..

 

 

خدا رو شکر ... داره به خیر میگذره  

28 بهمن 1387 ساعت 2:23 PM

 

کی باورش میشه من 8 ماه دارم اینجا مینویسم ؟!!   

 

مدتهاست میخوام اینو تو پستهام بگم ..

 

28 بهمن 1387 ساعت 2:19 PM

سام خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

 

خوب استیم .. جمعه رفتیم خونه دوست بابا کرج .. خودمو کشیدم از ۴۸ کیلو به ۵۳ رسیدیم ...  ذوق کردیم ... اما امیدواریم به همین جا ختم شود .. اخر زیادی هی گشنه امان میشود و هی میخوریم whistling ..  

 

* الانی احساس میکنم ی چیزی تو گلوم گیر کرده ... دارم خفه میشم ..  

* چند روزی ست بس قلبمان تالاپ تولوپ داره از کار میوفته ... به کسی نگیا .. نوشی قراره مفقود الاسر شه ..  

 

* زنگ زدم شا*تل مرتیکه سگ .. فکر کرده چه خبره .. عوضی .. ۵ ماهه منو مچل خودش کرده .. اخه عوضی تو که کاری ازت بر نمیاد منو واسه چی معطل کردی دی اس الم و قطع کردن حالا ۵ ماه درستش نمیکنن ..  معلوم نی مشکل چیه ... خط نویز خفن داره .. درسم نمیکنن ..   کلی حرص خوردم سرش .. من هی مدارک فکس میکنم نامرد ....  

 

* از فردا ترم جدید رسما شروع می شه ... ۲ واحد دیگه برداشتم ها ... جنبشهای اسلامی معاصر  شد ۱۹ واحد ..  

 

* امروز کامی و ویندوز عوض کردم ...  چی نوشتم .. !! بعدشم یاهو ۹ ریختم ... همین که وارد شدم ... چراغم و روشن کردم .. ووووو همه انلاین بودن کلکا قایمکی منو دید میزدن ... اقا ما اومدیم عکسمونو به این قاصدک نشون بدیم  طلا خانومی که بود یهو گفت اینو کی انداختی ... مریم جونی اومد .. بعدشم شیرین جونم .. کافه پیاده اومدشو اینا ... جای نارنجی جون هم خالی بود ... حالا من دست و پامو گم کرده بودم خفن !!  نمیدونستم جواب کیو بدم بعدشم مبین بابای شهروز اومد ... البته اون موقع دیگه عکسو برداشته بودم  کلی همه با هم صحبت کردیم و من ییهو دی سی شدم ... دیال اپ اینطوریه دیگه دیوونم کرده که زنگ زدم واسه دی اس ال !!  

 

* دیروز خیلی دلم میخواست برم مهستان نشد اما  

 

* امروز رفتم بانک ... اقای کشاورز منو شناخت  دومین بار بود میرفتم ... همین که ررفتم جلو روی من میخ شد ... چرا شو نمیدونم   

 

* مدیر مدرسمون .. دبیرستان رو دیدم ... وای !! انقده هوای اونجا رو کردمم .... خیلی دلم واسه اونروزا تنگ شده .. بغضی شدم .. الانم  

 

چقدر خوبه دوشنبه این هفته و سه شنبه هفته دیگه تعطیله !!  خوشحالم  

  

 

  

 

 

پیوست -: 

 

              بسی دلم هوای فریدون مشیری دارد شدید !!
 

               در دل تاریک این شب های سرد  

            ای امید نا امیدی های من ٬ 

        برق چشمان تو همچون آفتاب ! 

    می درخشد بر رخ فردای من . 

 

26 بهمن 1387 ساعت 6:32 PM

سام خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

 

دیروز رفتم دانشگاه با اینکه میدونستم کلاسام تشکیل نمیشه و هیچ کس نمیاد  به کیانا گفتم بیاد بریم بگردیم ... رفتیم گردش علمی !! واییییییی تا کیانا بیاد یک بارونی اومد ... یخ از اسمون میریخت ... زمین سفید پوش شد در عرض ۱۰ دقیقه ... خیلی زیبا بود ... وقتی رسید خیس اب شده بودم ... تا برم سوار ماشینش بشم ... کلی خندیدیم  خیلیم خوش گذشت .. رفتیم ناهار ... اندفه تمشک نرفتیم ... رفتیم سودا روبروی دانشگاه پائین تر ... نزدیک میدون دانشگاه  پیتزا سفارش دادیم .. با ایستک به طعم میوه های استوائی ... بعدشم به همرا سیب زمینی با پنیر .. تنوری بود ... وای سیب زمینیش خیلی خوش مزه بود .. عاشششششششششششقش شدم ... کیانا هم همینطور ..  

 

بارون قطع شد ... کلی حرفیدیم .... رفتیم بیرون کلی قدم زدیم و شیطونی کردیم ... گربه بازی کردیم ... ازشون عکس گرفتم ... کارای هیجان امیز کردیم ... بنده از نرده های ی باغ بالا رفتم ...  برگشتن پائین داشتم می مردم  بعدش باز کلی قدم زدی ... عکاسی کردیم حرفه ای  کلی به کیانا خندیدم ... نزدیک بود منو بزنه ... همچین ازش حرف میزنم انگار بوی فرندمه  ولی بهترین دوستمه ... که مثه پسرا میمونه .. ولی خوش بختانه دختر !!  

 

بعدش من گفتم بریم ذرت بخوریم ... دم دانشگاه ... باز برگشتیم دم دانشگاه ذرت خریدیم .. گفت من نمیتونم بخورم ... با اصرار من .. گفت ۲ قاشق !! یدونه خریدیم کوچیک ... همشو خورد  بعدش گفت کلاس داره ... برگشت ... منم رفتم داشنگاه ... قرار بود بریم خونه دوست بابا .. منم نرفتم تهران ... رفتم داخل دانشگاه .. آیلین رو دیدم  رفتم کنارش واستادم ... کلی ذوق کرد منو دید ... ی پسره که ما میگیم بهش ویروس ... میخوسات انتخاب واحد کنه .. کلی کمکش کردیم و بعد خارج شدیم با آیلین ... رفتیم کلی دانشگاه رو دور زدیم ... بارون ریز ریز میومد ... ساعت ۵ بود ... داشت تاریک میشد .. تو دانشگاه مورچه پر نمیزد  جفتی هم عاااااااششششششششششق بارون بعد دعوتش کردم به نسکافه ... رفتیم سلف من نسکافه گرفتم اون چیپس ... کلی غیبت کردیم ... شوخی کردیم ... گفتیم ... خندیدیم  باز رفتیم دور زدیم دانشگاه رو تا اینکه هم مادر ایلین زنگ زد ... هم مامان و بابا رسیدن ..  کلی خوش گذشت کنار آیلین ... قرار شد کلاس شنبه هامو اگه میشه با آیلین بندازم   

 

رفتیم خونه ابجی مانی ... بعدشم نشد بریم خونه دوست بابا منم که خسته .. داشتم میمیردم از پا درد  دیگه ساعت ۱۱ شد و اومدیم خونه و منم زوددد پریدم توی تخت آبی  خوشملم  

 

** عکسا رو هم که گرفتم ... میزارم پست قبلی ... خواستید ببینید چقدر دانشگاهمون خوشکله !! گربه ها هم همچنین !!   

  

پیوست -: می گن والنتاین ...  به همه ی پیوندای بلاگم والنتاین رو تبریک میگم  

 

  پیوست پریم -: از طرف شکلات جونم به بازی دعوت شدم که همه دعوتن !! 

 

معنی اسمتون چیه !!  

                             مهرنوش یعنی خورشید مهربان ...

 

24 بهمن 1387 ساعت 9:05 PM

 

 

این عکس و میبینی ؟ ساختمون  صورتیه دانشکده ی ما میباشد ... البته من پشت دانشکاه هستم ... جنب جنوب غربیش فک کنم ... چمیدمنم ... اما اون قسمت صورتی .. داخلش سالن انتظار که اونجا میشینیم ... قسمت مشکی ساختمون که چسبیده به صورتی می باشد ... کلاسامون بر گزار میشه

 

 

 

اینم پیشیه که خیس بارون شده بود  

 

 

 

این کوه ها رو میبینی ؟؟؟؟؟ عاشقشون شدم  این همون گردش علمی ... از بالا نرده ها انداختم  

 

 

 

ایم کنار دانشگاهمون ... در بالا از این وره ... !! 

 

اما فک کنم دارم دروغ میگم ... نکنه همون گردش علمیه ؟ نه همون یونیمونه   

  

 

میبینی انگار کوه داخل دانشگاهمونه ... حالا از داخل خیلی زیباتر هم میشه ..

 

 

 

این جا اخر جائی بود که قدم می زدیم ... راهنمائی رانندگی کاملا پشت این منظره بود ... شهر ی کم معلومه ... ی عکس از نزدیک هم الان میزارم ... کوهشو نگاه کن !!  

 

 

 

من اینجا رو خیلی دوست داشتم ... عاشق اینجا شدم ... از انتخاب دانشگاهم واقعا خوشحالم  باورتون نمیشه ... بعد از اینکه رفتیم ... بارونی گرفت چی !! خیلی شدید ... که از جلوی در تا برسم داخل ساختمون می دویدم و خیسسس بارون و برف شده بودم ..  

 

اینم از عکسا ... امیدوارم خوشتون اومده باشه  

 

مهرنوش   

24 بهمن 1387 ساعت 9:02 PM

سام خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir 

 

این چند روزه هی میریم دانشگاه هیچ کلاسی تشکیل نمیشه و ما هم خوش می گذرونیم  

 

دیروز نه کلاس صبم تشکیل شد ... نه ظهر .. به همین دلیل بنده به نصی پیشنهاد سینما دادم گرفت ... فهمیدم پایه تر از این حرفاس ! رفتیم چار چنگولی ... خیلی خندیدیم .. سه تائی بودیم ... با زهرا .. کلی کیف داد   

 

ناهر رفتبم تمشک دوباره بعدشم با زهرا اومدیم میدون ازادگان کرج ... ازونجا هم ماشینای مترو سوار شدیم .. رفتیم مترو ... فیلم خریدیم .. وای .. کارتون خریدم .. شهر پریان + جادوی پیکاسوس خیلی ناز بود ... دومی بیشتر ناز بود .. whistling وقتیم رسیدم خونه ... خاله قرار بود بیاد ... منم که خستــــــــه !!  حوصله هیچی نداشتم ... اومده بود فوضولی نکبت   

 

امروزم قرار بود با دختر دوست مامانم بریم بیرون ... اخه خبر نگاره ..  واسه ی روزنامه معتبر و به نام کار میکنه .. قرار بود بریم گزارش تهیه کنیم  میخواست بره گفت توم بیا .. گفتم من تا حالا نرفتم و اینا .. گفت بیا خوش میگذره .. رفتیم ... واییییی چقدددددرررررر خندیدیم  خیلی باحال بود .. فکر نمیکنم چیزی بتونه به سردبیرشون تحویل بده ... چون من خیلی اذیتش کردم  منم جلوی دوربینش رفتم ... ی خورده مصاحبه داشتیم ..  همین دیگه .. فردا هم نمیدونم برم دانشگاه یا نه ... امشب مانی با طیییاره میاد  منتظرشیم .. !   

 

 

22 بهمن 1387 ساعت 2:23 PM
   1      2      3    >>