خوبم مرسی ! بلاگی من ! چهارشنبه رفتم دانشگاه ...
خیلی خندیدیم ... هر چند اخرش ...
کلاس اندیشه سیاسی رفتم ... ساعت ۱۰ رفتم پیش شیوا منو برد سر کلاسشون ... بعد ساعت ی ربع به ۱۰ کلاس شروع میشد ... ساعت ۱۱.۱۵ تموم میشد ...
جناب جلالی راد ... رای ۱۱.۱۵ اومد داخل کلاس
همه کف کرده بودیم ... کلی بهش خندیدیم .. تا اومد بشینه کلاس تموم شد
تازه چی ... اومدیم داشتیم می رفتیم ... وای ... تلش زنگ خورد .. برگشته می گه عزیزم دانشکده م تموم شد دارم میام پائین !
انقد خندیدیم که حد نداره ...
ساعت بعدشم به شیوا قول داده بودم واسه کنفرانسش برم ... با فائزه رفتیم امتحان قران بدیم ... این اقا هم هی جلو در کلاس ما رژه می رفت ... منم به خودم نگرفتم و نخواهم گرفت ! 
استاد ساعت ۱ اومد و اولین نفر امتحان دادم بعد فائزه ... رفتیم بریم سر کلاس ... خوب جا گرفته بودیم ... کیفامون و جهیزیم اونجا بود ... درو وا کردم رفتم سر کلاس ... وایییییییییی پشتم نشسته بود ... به فائیزه گفت می شه پنجره رو باز کنید ! من نشستم و کلی قاطی بودم که انقد خوب خوندم ۱ نمره ازم کم کرد و اخرم گفت تقسیم میشه !
شیوا رو صدا کرد واسه کنفرانس ... بعدم تحقیقشو گرفت و انگار نمرشو داد .... نمره های کلاسیشونو خوند ... اقای جلالی از ۵ شده بود ۲.۵ ... همه شاکی ... برای چی ما کم گرفتیم و .... ! اوشون برگشته میگه استاد ؟!
- بله ؟
** استاد به ما دادید ۲.۵ از ســــرمونم زیادیه ! دستتون درد نکنه ... ما شما رو خیلی ازیت کردیم
من که مرده بودم از خنده ... خیلی خودمو کنترل کردم
سه بار تکرار کرد ... ! همه میخندیدن ...
و تموم شد ... کلاس بعدی منو فائزه تنها بودیم ... نگاهش نکردم ... حتی ی بار ... اما فائزه گفت انگار حلقه انداخته ...
من این شده بودم ... ناراحت شدم که اون روز رو فهمیده و من چقدر احمقم ... فائزه می گفت کاملا برکشته بوده مارو نگاه میکرده ... کلا بغضی بودم ... ۲.۳۰ کلاسم شروع میشد ... استاد که اومد منو فائزه اومدیم بیرون ... ساعت ۳.۳۰ رفتیم سر کلاس ... خیلی حرف زدیم ... کلاس ۴ تموم میشد ... اما ۵ مین بعد تعطیل کرد
کلی معطل کردم ... هوا ابری بود ... دلم میخواست قدم بزنم ... دلم میخواست همش راه برم ... بچه ها دنبال جلالی می گشتن ... نمیدونم جریان چیه ... دخترا افتادن دنبالش
این مردک اجنبی ... همرو مچل کرده ..
اما من خیلی خوشحالم ... خیلی مقاومت کردم ... اخرشم با صحبت کردن و تلقین به خودم ... اروم شدم ... خودمو سپردم دست زمان ... !
خواستم اهمیت ندم ... بی خیال همه چی ... اما میدونم باز هم میام و از دیدن ها می نویسم ... اگر ببینمش !
مهمون داشتیم ... خوش گذشت ! بدک نبود .. زمان فرجه س ... محیا اومد تحقیقشو برد ... صحبت کردیم کمی ! بعدم رفت ...
میشینم بخونم ... خیلی کار دارم .. میگن اندیشه های سیاسی یحتمل میوفتم ! پس ... منتظرم !
دعا کنید واسم .!

کیانوش عزیزم ... من به بلاگت اومدم ... راستش سرعت خیلی پائینه ... بلاگتو باز نمی کنه برام ... هر کاری کردم هم نتونستم نظر بزارم ... منو ببخش ! وگرنه من به هر کسی که بهم لطف داشته ... سر زدم و از خجالتش اومدم بیرون .. منو ببخش
دوستون دارم ... نمیدونم تا کی ... اما فعلا ما رفتیم ... شاید فردا اپ کنم ... نمیدونم !
پیوست -: نگاه کن نگاه مرا

برگشت با دوستش صحبت کنه که منو دید ... من هم تازه فهمیدم اوشونه ! نگاهم کرد !
من سرمو برگردوندم .. !
پشت من نشسته بود !!!!! نسی هم گفت من ناراحت اینجا نشستیم ... پاشدیم رفتیم ته کلاس ... هر چند بازم نزدیک هم بودیم ! اوف !
هیچ مهم نیست ... 



