هواپیمای مدل بسازید ! هواپیمای مدل بسازید !
آموزش ساخت هواپیمای مدل
به زبان فارسی - گلایدر و رادیوکنترل
طرح های توجیهی اقتصادی
اطلاعات مشاغل پردرآمد
در تابستان شروع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

* شنبه ~> مهمون داشتیم ... فامیلای ارشام اومدن خونمون ... خواهرش .. اناهیتا ... کلی باهم بودیم و گفتیم و خندیدم ... شبم رفتیم خونه مانی اینا .. انا هم اومد ... تا صبح حرف زدیم و گفتیم ... و گفت بیشتر ... ! 

* یک شنبه ~> ساعت 7.30 بلند شدیم و حاضر شدیم و رفتیم دانشگاه من !!

بهمون گفتن باید از در بالا برید ... رفتیم و خلاصه ! چشمتون روز بد نبینه ... انقد بزرگ بود ... نفله شدم ... مانی که همونجا پاهاش تاول زد ... من حالا خوبه اسپرت پوشیدم وگرنه میمردم !

خیــــــــــــــــــــــــلی بزرگ بود ... در باورتون نمی گنجه !

هر چی فک میکنم نمیتونم اسمشو بزارم دانشگاه ...

مثه پارک بود ... که هر گوشه ... ی ساختمان بود به اسم دانشکده ... ! که دورو برش کلی درخت و چمن و گل و الاچیق و اینا بود ... ی جورائی مثه شهرک ... اما زیباترو خلوت تر ... ی شهرک خاص ... که تنها بچه هائی که اونجا درس میخونن رفت و امد دارن و تو ی طیف هستن !

از اون روز به این ور دانشگاه تو دهنم نمی چرخه ... همش میگم " شهر علم "

واقعا" که شهر علم ... حتما" دیدن کنید ... ناراحت نباشید پا درد نمیگیرید ! اتوبوس داره .. ون هم داره !

رفتیم جائی ... واسه پر کردن فرم .. همه با خانواده هاشون اونجا بودن .. انقدر اسم و فامیل و نام پدر و ش. ش نوشتم ... انگشتام تاول زد .. باید میرفتیم باشگاه دخترونه ... وای ی ی ی .. ی زمین فوتبال سبـــــــــــز داشت ووو بزرگ ... بی نهایت ... ! باشگاهشم خوب بود .. بعدش 100 دور دور باشگاهو دور زدم ... تا تونستم کارامو بکنم ... ی مجله به نام پرسمان دادن بهم ... و نزدیک هر میز میرفتم ... یدونه برگ ازون فرم رو می کندن ... دیگه رسیدم به مرحله ی هشت که باید سفته میدادم و پول شهریه .. که مانی تو صف بود ... داشت میریخت ... اگه انا باهام نبود ... میمردم .... دستام پر برگه بود ... نمیدونستم خودمو جمع کنم یا ... برگه ها رو ... خلاصه ... نزدیک 10 بود نشستیم منتظر تا بیاد ... که 11 اینا بود اومد .. تا برم تشکیل پرونده ... 30 مین طول کشید و 11.30 پرونده تشکیل شد و نامه واسه انتخاب واحد گرفتم و مارو راهی دانشگده " حقوق و علوم سیاسی " کردن ...

وقتی از در اومدیم بیرون ی سوتی بی نهایت بزرررررررررررررگ دادم ... فکر کردم بیرون از یونی هستیم !!!!!

دیگه رفتیم و دیدیم نه خیر داخل خود یونیه ... خیابوناش  .... فضای سبزش ... دست هر چی پارک از پشت بسته !! خیلی باحال بود ... دیگه کلی دور بود ... 15 مین پیاده روی کردیم تا رسیدم به دانشکده ... رفتم بالا طبقه 3 مال ماست ! که گفت وقت اداری تمومه ... 1.30 بیا ... زنگ زدم ارشام و مانی ... گفتن بریم ... رفتم تو الاچیق شالمو درست کنم ... که نگو مشمای مدارکمو جا گذاشته بودم ... وسطای کرج بودیم که یادم افتاد ... برگشتیم ... 10 مین به 1 بود که ارشام گفت وایسا میمونیم ... بعد میریم ... انا و مانی توی ماشین موندن و ارشام اومد پیش من ... من که روزم باطل شد ... برام رانی و اب معدنی گرفته بود ... به زور دیگه ... رفتم ی گوشه نشستم و خوردم ... از تشنگی هلاک شدم ... راه افتادیم ... رفتیم داخل اتاق ... بچه ها نشسته بودن واسه انتخاب واحد ... مسئولش اومد و دیگه به زور 17 واحد گرفتیم و 16 تا بود .. ارشام میگفت 1 واحدم 1 .احد ... ترم اخر می فهمی چی میگم ... خلاصه اونجوری هر روز باید میرفتم یونی ... واسه 1 یا 2 کلاس ... اونجا دوست پیدا کردم ... کارشناسی ارشدشم گرفته بود :ی

خلاصه ... به جز دوشنبه ها و پنج شنبه ها هر روزش کلاس دارم ... 3 شنبه و 4 شنبه خیلی چرته ... چون تاریخ و قران دارم ... اما شنبه و یک شنبه ها ... وقتم خیلی پر ... روزس 3 تا کلاس دارم ...

 

* دوشنبه ~> سمیرا اومد خونم ... » دختر دائیم ... بعد 5 سال ... دلم واسش ی ذره شده بود .... اونم تو یونی ماست ... اما ترم اخر ... ! موند پیشم ... مامان اینا رفتن خونه مامان جون ... ما تنها بودیم و کلی حرف زدیم ... سریال های ماه رمضان هم تنها بزنگاه و میبینم ... چون درسا رو دوست دارم ... اونای دیگه چی بشه ... اون شبکه پنجی رو که اصن نمیبینم ... روز حسرتم بدک نیست ... داداشی رو هم که چون از اختلاف بین خواهر برادری بدم میاد ... طاقت دیدنشو ندارم ...  

* سه شنبه ~> از پا درد دارم میمیرم .... تمام بدنم داغ ... فشارم بی نهایت بالاس .... دارم میمیرم دیگه !! 

* چهارشنبه ~> دیشب بعد از مدتها قرص خوردم ... تا حالم خوب شه ... امروزم بیکارو الاف بودم .. دیروز با سمیرا رفتیم خرید و از همون جا رفت ... میخواست بره خونه ثمانه ... اون یکی دختر دائیم  

* دلم برات تنگ شده بود بلاگی و دوستان ! :ی 

29 شهریور 1387 ساعت 05:50 AM

 

* دارم خفه میشم از بغض  

 

ساقی نازنین  ببینید ... نظرتونو بگید ... 

 

22 شهریور 1387 ساعت 09:24 AM

  

 

....

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود

.
21 شهریور 1387 ساعت 03:56 AM

 

چشمان ما مست از باده ی آرزو ، انتظار

میکشد .. ما وقتی مطلوب حلقه بر در میزند

که دریچه ی چشم ما خسته برهم می افتد

 

پیوست -: "حالا" دیر است !

 

 

21 شهریور 1387 ساعت 03:50 AM

 

برای تازه شدن،دیر نیست 
 
پیوست -: می نویسم ... هستم !
21 شهریور 1387 ساعت 03:49 AM

 

زمانی که در را می بندی و قفل می کنی به یاد کسانی باش که در تاریکی و سرما زیر چتر هزار رنگ آدمها حلقه زده اند و قانع آن به یک شمع نیم سوخته روزنه کور. نی بدبختی می نوازند و در رویاهای آسمان سر بر بالش انتظار می گذارند که شاید خواب شاهزاده امید را ببینند.

پیوست -: چشمانم به یک روزنه ی کور امیدوار است !!

 

21 شهریور 1387 ساعت 03:48 AM

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند و گنجشکها جدی جدی می میرند آدمها شوخی شوخی زخم می زنند و قلبها جدی جدی می شکنند .. و او شوخی شوخی لبخند زد و من جدی جدی عاشق شدم

پیوست -: never ever !   <~شاید !!

21 شهریور 1387 ساعت 03:47 AM

 

در تبسم نگاه من گم شد چون پرنده ای که از کاشانه ی بغض سنگین نگاهت مرا همراهی نمی کرد . حالا من هستم و یک بغل اندوه خاطراتی که چون تازیانه روح مرا آزار میدهد . در قهقه های دلم هنوز هم چشمان توست که بهانه شده . آخر چگونه توانستی این قدر بی رحم باشی .

21 شهریور 1387 ساعت 03:47 AM

 

دگر باره می اندیشم لیک میدانم که این اندیشه ها و افکار جز تنهایی و تهی بودن علتی نمیتواند داشته باشد . به چه می اندیشم , به خودم و زندگی سراسر غمی که داشته ام و به مردم . مردمی که تلاش می کنند , جستجو می کنند و به دست می آورند . اما من نه توان یافتنم است و نه یارای جستجو کردن پس چگونه توانم قلب افسرده و ماتم گرفته ام را التیام بخشم و چگونه می توانم آنچه را که محروم هستم از آن بدست آورم , خود نمیدانم صالب چیستم و از زندگیم چه می خواهم تنها این را می دانم که بیهوده زنده ام و بیهوده زندگی میکنم . بی هدف , تنها , خسته و اندوه .

21 شهریور 1387 ساعت 03:46 AM

بهتــــ ــــــرین چیز
                 نگــ ـــــــاهیست
                               که از حادثه ی عشــ ـــــــــق 
                                                                تـــ ــــــر است


21 شهریور 1387 ساعت 03:45 AM

 

من به چشمان بی قرار تو قول میدهم

      که برگ های ما به افتاب ،

            و ریشه های ما به اب می رسد

                        ما دوباره سبز میشویم 

21 شهریور 1387 ساعت 03:44 AM
   1      2      3      4      5      6    >>