مامی تشریف می اورند !!!!
و ما شاد میشویم ... نصف شب !!!!!!! تل زده اقا من دارم میام بیاید دنبالم ...
اخه مامی جون مگه ی قدم راهه .. فرودگاه امام کجا و ...
پدر رفتند دنبالشون و ساعت 3 مام منزل بودند و با کلی سوغاتی ...
این مام من نمیشه بره سفر و دس خالی بیاد ... !!
هر چند که من چقدر واقعا" ناراحت میشه که مامی دست پر میاد ..
از اون حرفا بودا ... !!! قرتی خانوم صد دفه گفتم میری حواست باشه ...
صد دفه به این بابام گفتم نزار این مام تنها بره ... اونجا مخشو میزنن هاااااا ... گوش نمیکنه .. J بهش میگم هر هر میخنده ... قرتی خانوم ! 
یک کتاب رمانِ 10 روزه میخوام بخونم ... 20 صفحه مونده ... تموم نمیشه وامونده ... ولی میخونم یاد خودم میوفته .... چقدر عین کتابا هستم ها L
مونا اومد ...
از ساعت 4 تا 8 کلی حرف زدیم از همه جا ... قرار گذاشتیم رفتیم بیرون ..
پاساژ ... خوب بود ... میخواست کادو بخره ... به سلیقه ی من ...
گفت عطر گفتم نه ... دیگه رفتیم و خریدیم ...ولی کل شهرک و دور زدیم ... چسبید ... رفتیم کافی .. ی قهوه سفارش دادم ...
مونا هی گیر می داد باز من با تو اومدم بیرون .. میگه ابرومو می بری ... زمستون تو اون سرما میای بیرون بستنی میخوری ...
تابستون قهوه و نسکافه و ... !!
بنده هم با لبخند تمام قهوه مو میل کردم ... 
*بعضی ها واقعا" چطور روشون میشه اون شال زرد کدر و بد ریخت رو سرشون کنم ... ؟؟
از شال مونا خوشم اومد ... زرد ملایم بود ... 
وقتی هم برگشتیم خونه در مورد روز موعود کلی صحبت کردیم که خواهر » مانیا به میوه مهمونمون کرد !
بعد هم شیطون رفت تو جلد مونا
و من هم کمکش کردم و بعد هم بدرود گفت و رفت ! » دلم براش تنگ شده !
امروز به خاطر نیومدن باران کلی گریستم ... !!
واقعا" دلم هوای بارون و شمال و سر سبزی و طبیعت داره ... » طبعم لطیفه مادر چه کنم ؟؟!

واقعا" چه دوستای با معرفتی دارم من !! نه ؟؟؟
بازم ثنا و سروناز .. !!اونای دیگه که ادم نبودن !!
مهسیما که دو شب پیش بعد از سالها انلاین شده ... میگم خوبی میگه شما ؟ بعدشم میگه چطوری میرن چت ؟ بعدشم سکوت !!
^^ خدایا ... اگه بدی کردم در حقشون ... منو ببخش ... اما اگه غیر از این بود ... اونا رو متوجه کارهاشون بکن ... از دستشون خیلی ناراحتم !! و نمیبیخشمشون^^ دیگه تصمیم دارم جواب تل هاشونم ندم ... !! بلاگ و واسه چی عوض کردم ؟؟ مرض که نداشتم ... اونجا به خوشی زندگیمو میکردم اما !! براشون متاسفم !! 
وای امروز کار خونه کردم ؟!!! کلی خوشحالم ... 
پیوست -: حس غریبی دارم ... دلم میخواست تمام بغض هائی که جمع کردم رو یک جا همین "الآن" خالی کنم ... پایه ای ؟؟! پنجره ی اتاقم ... می خوامش .. ! 
پیوست پریم -: صدائی فرا میخواند ...
تو "میدانی" کیست ؟
که چنین بی قرار و با واهمه مرا فرا میخواند ؟!
"تو" میدانی من به کدامین گناه ...
مست این می شده ام !؟
- (چکنویس)
پیوست پریم 2 -:
چه دلیلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند ،
چه شگفتی های پنهان است !
می نو شی » مهرنوش ! 


